|
بهار عشق !!!
|
|
و شکوفه ها جوانه زدن و شکوفایی ایمان را به زیباترین شکل ممکن می آموزند . پرستوی مهاجری که شادمانه به کاشانه خویش باز می گردد زمزمه می کند که روزی تو نیز به دیارت باز خواهی گشت. عطر گلها درونمان را مست می کند تا فراموش نکنیم لذت زندگی را ... و عشق به ایمانمان لبخند می زند . ما هستیم که باید بیاموزیم دلمان را بهاری کنیم و برای رستن از سرمای و کرختی زمستانِ درونمان، باید ایمانمان را محکم تر از پیش! تا تبلور ایمان سرشته درونمان را تازه گرداند. و ایمان بهار زندگی است و عشق زیبایی ایمان! باشد که ایمانمان راسخ تر و نورانی تر باشد و دلمان را مهربان تر سازد و وجودمان را بهاری تر . وقتی درون آدمی گرمای ایمان را حس کرد همه یخهای تردید را آب می کند تا رود زلال عشق از قلب تا لایتناهی دوست داشتن سرازیر شود. بیائیم در آغازین بهار همه غمها و اندوه ها و تردید های زمستانی که ما را به سکون وامی دارد را در برابر تابش ایمان الهی درونمان بگذاریم تا گرمای لطیف و مهربانش ما را به جریان اندازد و جاری شویم تا به دریای زندگی بپیوندیم ... با آرزوی بهاری سراسر مملو از عشق!
از ديدن روييكه ترا ديده بود ما را بخدا نور دل و ديده بود خاصه روييكه از ازل تا به ابد از ديدن روي تو نه ببريده بود
|
|
|
|
|
|
هر كس به تماشايي رفتند به صحرايي |
|
|
|
خراب شبگرد
|
|
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد جای آسیا کن خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد از برق این زمرد هی دفع اژدها کن بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن |
|
|
|
دوست خواهم داشت
|
|
من هستم پس توان بودن دارم من خویش را دوست دارم خواهم رفت دوست خواهم داشت نهال زندگی را در خاک خواهم کاشت و به دل آسمان خواهم رفت
|
|
|
|
|
|
نبسته ام به کس دل ز من هر آن که او دور نه چشم دل به سويي ستاره ها نهفته |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
دمی با حضرت دوست
|
|
|
|
|
|
خدایا !
|
|
مشت میکوبم بردر پنجه میسایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام ازهمه چیز بگذارید هواری بزنم هان با شما هستم این درهارابازکنید من به دنبال فضائی میگردم لب بامی سرکوهی که درآنجا نفسی تازه کنم می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من هوارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند ازشما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند؟ شعر از : فریدون مشیری
خدايا !! هر وقت به تو فکر می کنم دلم آروم می شه در حالی که طوفانی غافلگیرم کرده ! احساس عجیبیه ! آرامشی طوفانی !!! همیشه یادت امید زندگی منه ! امیدی که نمی شه ازش دل کند ! چون تو هستی خدایا . و این ندا همیشه در گوشم زمزمه می کنه وقتی که دلتنگ می شم از این زمونه ... الی بذکر الله تطمئن القلوب و یادت تو چون نسیم بهاری ، چون قطرات باران بر کویر وجودم زندگی می بخشه . همیشه دلم می خواست می تونستم این احساس رو نقاشی کنم . نقشی بر دل با قلمی از ایمان ... با رنگ هایی زلال و پاک ! خدایا آدم وقتی از این زمونه دل گیر می شه . وقتی نامردی ها رو می بینه وقتی خسته و دل شکسته از همه چیز می شه . به تو پناه می بره . تو هستی ! همیشه ، ناظر و حاضر ! آغوشی باز برای دلتنگی ها ! پناه بی پناهان. آرام و قرار دلهای بی قرار . امید دلها . روشنی دیدگان . مرحم دلهای شکسته . همزبان بی زبانی ها . همدل دلدادگان. یار مشتاقان. من شرمسار و گنه کار چگونه تاب این همه مهر و محبت تو را آورم که همیشه مهربانتر از مهربان بر منی . همیشه عشقت را حس می کنم و هر زمان که در تاریکی دنیا فرو روم تنها نور نجاتم توئی . هر وقت زمینگیر شوم دستان پر مهر تو مرا دعوت می کند به پرواز . و بالهایی از جنس ایمان و امید را به من هدیه می دهد تا بتوانم در اوج ملکوت تا ابدیت پرواز کنم . دل آسمان هم گرفت . ابرهای دلتنگی گرد هم آمدند و بغض گلو را شکستند قطره قطره زلال آب بود که از آسمان بر زمین می بارید . دیدگان شاهدی بودند بر این زیبایی و عظمت. گام ها پیش قدم شدند و به زیر باران رفتند . قطره قطره محبت بود که بر کویر گونه می بارید و مرا از عشق تر می کرد ... و تنها تویی که مرا به آرامش می خوانی و می گویی صدایم کن . ادعونی استجب لکم تا تو را ، فقط تو را بخوانم. تا تو ندای قلبم را پاسخ دهی . و من یقین دارم به دوست داشتنت !!! کاش من هم چون تو ، بتوانم دوستت بدارم خدایا ! خدایا نمی خواهم در پشت درهایی که به حکمت تو بسته می شوند بمانم. در پی درهایی هستم که به رحمت تو باز می شوند ... خدایا ! جان جانان ! مرا به حال خویش نگذار و هماره یادت را در قلب کوچکم جاودانی ساز تا با تو همیشه و هر زمانی و هر لحظه ای آرام گیرم و نجات یابم از طوفانهای زندگی . گرچه زمانه و مردمانش گاهی فراموش می کنند که برای چه زندگی می کنند !!!
|
|
|
|
دل های خاکستری
|
|
زمان زمان دل های خاکستری است همه مسخ شده ایم دل ها همه سنگ شده اند هیچ دستی به یاری دراز نمیشود هیچ اشکی برای یاری نمی چکد هیچ قلبی برای عشق نمی تپد و هیچ ...... به چهره ها نگاه کنیم لبهااز زیبایی تبسم خالی شده اند چشمها از نور امید تهی شده اند راستی به کجا میرویم؟؟ سرعشق |
|
|
|
ای نسخه نامه الهی که توئی !
|
|
به نام یکتا ! ای نسخه نامه الهی که توئی ای آیئنه جمال شاهی که توئی بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست از خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی
خدايا ! قلب مرا بگیر و به جای آن قلب خود را به من عطا کن ! خدايا ! به من بیاموز ، اگر می خواهم دنیا را تغییر دهم باید خودم را دگرگون کنم . خدايا ! خانه قلب من کوچک است آن را چنان فراخ کن که پذیرای تو باشد . خانه قلبم ویرانه است ، آنرا مرمت کن تا در خور تو شود . خانه قلبم آلوده است ، آن را پاک و مطهر گردان . عمیق ترین آرزوی من زمانی برآورده می شود که تو همیشه و همیشه در سرای قلبم ساکن شوی و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپری کنم .
|
|
|