تبليغاتX
راز سر به مهر

  ترسم که اشک در غم ما پرده در شود ...  وين راز سر به مُهر به عالم سمر شود  *  گويند سنگ لعل شود در مقام صبر ...  آري شود وليک به خون جگر شود  *  خواهم شدن به ميکده گريان و دادخواه ...  کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود  *   از هر کرانه تير دعا کرده‌ام روان ...  باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود  *  اي جان حديث ما بر دلدار بازگو ...  ليکن چنان مگو که صبا را خبر شود  *  از کيمياي مهر تو زر گشت روي من ...  آري به يمن لطف شما خاک زر شود  *  در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب ...  يا رب مباد آن که گدا معتبر شود  *  بس نکته غير حسن ببايد که تا کسي ...  مقبول طبع مردم صاحب نظر شود  *  اين سرکشي که کنگره کاخ وصل راست ...  سرها بر آستانه او خاک در شود  *  حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست ...  دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود  

 

هر كس به تماشايي رفتند به صحرايي
مارا كه تو منظوري خاطر نرود جايي
يا چشم نمي بيند يا راه نمي داند
هركو به وجود خود دارد زتو پروايي
ديوانه عشقت را جايي نظر افتاده است
كانجا نتواند رفت انديشه دانايي
گويند رفيقانم در عشق چه سر داري
گويم كه سري دارم درباخته در پاپي
اميد تو بيرون برداز دل همه اميدي
سوداي تو خالي كرد از سرهمه سودايي
زينهارنمي خواهم كز كشتن امانم ده
تا سيرترت بينم يك لحظه مدارايي
ديوانه عشقت را جايي نظر افتاده است
كانجا نتواند رفت انديشه دانايي
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گردسترسي باشد يك روز به يغمايي
گويند تمنايي از دوست بكن سعدي
جز دوست نخواهم كرد از دوست تمنايي

2 نوشته شده در  84/09/11ساعت 3:13  توسط حدیث عشق و سِرّ عشق  |